مشق عشق
مطالب جذاب ادبی
*خـــــــدا* *خــــــــــــــــــدا* *خـــــــــــــــــــــــــدا* *خـــــــــــــــــــــــــــــــدا* *خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا* *خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا* *با تو حکایتی دگر، این دل ما بسر کند* *شــب سیاه قصه را، هوای تو سحــر کند* *باور مـــــا نمی شود، در سر مــا نمی رود* *از گــــــذر سینه ی مــــــا، یــاد دگر گذر کند* *شکوه بســـــــی شنیده ام، از دل درد کشیــــده ام* *کور شـــــود، جز تـــــو اگر، زمزمه ای دگــــر کند* *مقصــد و مقصــودم تویـــی، عشقمـــو معبـــــودم تویـی* *از تـو حـــــذر نمــــی کنــد، سایـــــه اگــــــر سفــــر کنـــــد* *چاره ی کار ما تویی، یاور و یار ما تویی* *تؤبه نمـــی کند اثــر، مرگ اگر اثــر کنـد* *مجــــــرم آزاده منم، تن به جـــزا داده منم* *قاضی درگاه تویـــی، حکم سحرگاه تویــی* اولا بوزقوردوم اولا اولا بوزقوردوم اولا اولا سن، اوْد نفسین داغلارادوشسون. تیترسین یئر؛ بو اومودسوز گئجه نین سون ایشیغیندا، یئر گویه، ولوه له دوشسون. هایدی بوزقوردوم اولا چک حقارت اته یین دارماداغین سال؛ چیینه یالتاقلیق ائدن دیللری سن. بوردا تولکو، بوردا ایت، بوردا چاققال بالالیر. بوردا تورکم دییه نی، ..... اولا بوزقوردوم اولا بوردا حسرت گئجه نین سوْن چیراغی، سؤنمه میشدن سن اولا. مرد ایگیدلر یاتیب آنجاق قوْی آییلا، گؤره نامرد گؤزون خور باخاراق ناموسونا؛ گؤره بیر میلتینین طالعینی هایدی بوزقوردوم اولا مئشه لر بیرده آییلسین؛ تئشه لر بیرده اتیلسین. داغلارین کوکسونه باس سن هارایی، پاتلاسین نیفرته دولموش اوره یی. اؤزگه لر دامغاسینی، گؤرمه سینلر به به لر؛ ده ده لر بیرده آییلسا، هه ده لر. بوردا اوزگورلویو سسله ینین، بوغولوبدور هارایی؛ داغیلیبدیر اوره یی؛ آلینیبدیر چوره یی؛ دیکیلیبدیر دوداغی؛ سارالیبدیر بوداغی. هایدی بوزقوردوم اولا؛ الی تیترر، آلنی تر، یئتر آخر بو حقارت. منی آل کوکسونه باخ گؤزلریمه جوانی رفت و من درگیر دردم چه شبهایی که بی تو گریه کردم گذشت لحظه ها را من شمردم ز ارامش دمی بویی نبردم. لبم خاموش و قلبم بی صدا بود ز هر دردی تنم را یک نوا بود نگاهم مثل کولیهای ولگرد به هر راهی شتابان پرسه می زد٬ که تا شاید بیفتد بار دیکر به رویت٬جاده ها را بوسه می زد. به شب گفتم که از این کوچه نگذر که وقت امدن او را ببینم به طوفان گفتم از جایت تو برکن که چون گردی به دامانش نشینم. به ابر اسمان گفتم ببارد که اشکش در مسیرت گل بکارد. به تاک سبز گفتم خون فشاند ز خونش سکر در جانت فشاند صبا را گفتم از کویش گذر کن ز وقت امدن ما را خبر کن. به غم گفتم برو از خانه ما که جایت نیست در کاشانه ما. به دل گفتم که وقت جان فشانیست شب غم رفت و صبح کامرانیست چو از در می رسد ان حضرت عشق از این پس لحظه خوش جاودانیست. ولی ان لحظه ها هرگز نیامد! جوانی با غمی سنگین سر امد! گذشت عهد شباب و٬برف پیری جان سنه قوربان اِلرم گر بیری چپ باخسا سنه دونیاسینی قان اِلرم اُولدوره رم مـــن اُو ایتی جانینی بی جان اِلرم هــــر هارا قاچسا تاپارام بوینونی دیبدن قیرارام گؤزلــــــــــرینه اُود سالارام یوردونی ویران اِلرم قوربانینام ای مارالیم دردین اگـــــــــر داغجا اُولا داغلاری یئــــــردن گوتوروب دردیوه درمان اِلرم گَل گؤزلیم سن یانیما کی سن اگر اُولمویاسان هـــــــر گئجه گوندوز اُوتوروب ناله و افغان اِلرم آند ایچیرم آللاهیما سُون قانیمین دامجیسی جا من سنین عشقینده یانیب عالمی حیران اِلرم سندن اُولان سئوگی ده من بویله یئکتدیم آدیمی ایندی بو دِینین عوضی جان سنه قوربان اِلرم شاعیر : وحید شکرزاده بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخههای شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپيد برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک مي رسد اينک بهار خوش بحال روزگار خوش بحال چشمهها و دشتها خوش بحال دانهها و سبزهها خوش بحال غنچههای نيمهباز خوش بحال دختر ميخک که مي خندد به ناز خوش بحال جام لبريز از شراب خوش بحال آفتاب ای دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمیپوشی بکام باده رنگين نمیبينی به جام نقل وسبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می که میبايد تهی است؛ ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار گر نکوبی شيشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ با تو شروع می کنم
با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم با تو که در بر ِ منی ، من به نیــاز می رسم با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم
گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟
گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟
گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟
گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟
گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد.
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود.
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟
گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد
از خود عشق پرسیدم عشق چیست گفت فقط یک نگاه






